Monday, April 7, 2008

ساعت سرد

ساعت سرد




اطاق پدر سرد و دست نوشته هایش روی زمین ولوست .پسر در اطاق سرک می کشد و وقتی از خواب بودن پدر مطمئن می شود سیگاری را که از جیب پدر کش رفته است را اتش می زند .صدایی می آید .سیگار را به زمین می اندازد ولی خاموشش نمی کند .

دوباره سر و گوشی آب می دهد .صدای در بود که باد آن را بست .سیگارش را بر می دارد و شروع به پک زدن می کند .بعد از آخرین پک ته سیگار را به داخل چاه توالت می اندازد .دست و رویش رامی شوید و آرام بدون اینکه کوچکترین صدایی از زمین یا پاهایش در آید داخل خانه می شود.

جده و بابا حاجی دو تایی خیره به او نگاه می کنند .انگار نه انگار که بزرگترش هستند . انگار یادش رفته همین پارسال بود که وقتی پدر فهمیده بود چه بلایی سر مرغ عذری خانم آورده می خواست بیچاره اش کند که جده بغلش کرده و نگذاشته حتی پدر به او نزدیک شود.مرغ بیچاره را از یک پا به درخت آویزان کرده بوده و در فاصله ی چند متریش ایستاده و با سنگ به سرش می زده می گفت می خواسته نشانه گیریش بهتر شود . مرغ بیچاره هم اینقدر سنگ به سرش خورده که عذری خانم مجبور شده قربانیش کند.البته نه به این راحتیا .وقتی عذری خانم فهمیده شروع به داد و بیداد کرده و با آن ریخت و قیافه ی به هم ریخته و موهای حنایی رنگ ژولیده که از زیر روسری سبز و چرک بیرون ریخته بوده و دامن گلدارش که گلهای درشت بنفش در زمینه ی مشکی بوده با عصایش که شکسته بوده و و دوباره با چسب و پارچه بسته بوده دنبال پسر کرده تا دم خانه شان که پسر سریع پریده بغل جده .همان موقع بوده که پدر با پیژامه ی راه راه گشادش و پیراهنی که دکمه ی بالای آن باز بوده و چند لاخه ی پشم سینه اش بیرون افتاده و با کمر بندی که از شلوار پلوخوریش در آورده و دمپایی پاره ی بابا حاجی را پا کرده و عصبانی از اطاق بیرون آمده تا پسر را سیاه و کبود کند. همه ی اینها یادش رفته که اینقدر بی تفاوت شده. بی اعتنا به آنها سرش را پایین می اندازد و ازجلویشان رد می شود.با با حاجی با خنده ای بی حال جده را از پشت گرفته و سرش را چسبانده به سر جده .جده هم از خجالت سرخی ملایمی روی گونه هایش را گرفته . البته الان اینجوری جده سرخ می شود چه بسا دوران جوانیش از سر و کول بابا حاجی هم بالا می رفته.اما او دیگر پیر شده و سرخ شدن و خجالت کشیدن به مقتضیات سنش بر می گردد. دستمال روی همه ی آنها را می گیرد و گرد و خاکِ آنها را از بین می برد.

مادر برگشته و پدر همچنان خواب است .پسر نیز در اطاقش به بهانه ی درس خواندن مجله ای را می خواند که از حالات پسر و ور رفتن او با خودش معلوم است که مطالب یا عکس های داغی داخلش وجود دارد .قفسه ی کتاب هایش به هم ریخته است.ساعت کوکی روی پاتختی شروع به زنگ زدن می کند .انگار قاطی کرده یا پسرک آن را دست کاری کرده.یک هو از جا بلند می شود و عصبانی ساعت را از کار می اندازد.طوریکه آتش به یکباره سرد شود حالات پسر عوض می شود.

قاب شیشه ای روبرویش که عکس داخلش محاط بر حاشیه ای قهوه ای شده نگاه پسر را پر می کند. کیک تولد پانزده سالگیش را روبرویش گذاشته اند.کلاه مخروطی شکل قرمزی روی سرش گذاشته و می خواهد شمع ها را فوت کند. جیغ مادر به هوا می رود .دوان دوان پیش مادر می رود .مادر بالای سر پدر نشسته و گریه می کند.

...

پدر مرده است .یعنی ساعتی می شود که مرده.

و اطاق پدر سرد و دست نوشته هایش روی زمین ولوست.



پایان حمید حافظی

ای مرز پر گهر

ای مرز پر گهر
فاتح شدم
خود را به ثبت رساندم
خود را به نامی در یک شناسنامه مزین کردم
و هستیم به یک شماره مشخص شد
پس زنده باد 678 صادره از بخش 5 سکن تهران
دیگر خیالم از همه سو راحت است
آغوش مهربان مام وطن
پستانک سوابق پر افتخار تاریخی
لالایی تمدن و فرهنگ
و جق و جق جقجقه قانون ...
آه
دیگر خیالم از همه سو راحتست
از فرط شادمانی
رفتم کنار پنجره با اشتیاق ششصد و هفتاد و هشت بار هوا را که از اغبار پهن
و بوی خکروبه و ادرار ‚ منقبض شده بود
درون سینه فرو دادم
و زیر ششصد و هفتاد و هشت قبض بدهکاری
و روی ششصد و هفتاد و هشت تقاضای کار نوشتم : فروغ فرخزاد
در سرزمین شعر و گل و بلبل
موهبتیست زیستن ‚ آن هم
وقتی که واقعیت موجود بودن تو پس از سالهای سال پذیرفته میشود
جایی که من با اولین نگاه رسمیم از لای پرده ششصد و هفتاد و هشت شاعر را می بینم
که حقه باز ها همه در هیات غریب گدایاین
در لای خکروبه به دنبال وزن و قافیه می گردند
و از صدای اولین قدم رسمیم
یکباره از میان لجنزارهای تیره ششصد و هفتاد و هشت بلبل مرموز
که از سر تفنن خود را به شکل ششصد و هفتاد و هشت کلاغ سیاه پیر در آورده اند
با تنبلی به سوی حاشیه روز می پرند
و اولین نفس زدن رسمیم
آغشته می شود به بوی ششصد و هفتاد و هشت شاخه گل سرخ
محصول کارخانجات عظیم پلاسکو
موهبتیست زیستن آری
در زادگاه شیخ ابودلقک کمانچه کش فوری
و شیخ ‚ ای دل ‚ ای دل تنبک تبار تنبوری
شهر ستارگان گران ‚ وزن ساق و باسن و پستان و پشت جلد و هنر
گهواره مولفان فلسفه ی ای بابا به من چه ولش کن
مهد مسابقات المپیک هوش - وای
جایی که دست به هر دستگاه نقلی تصویر و صوت میزنی از آن
بوق نبوغ نابغه ای تازه سال می اید
و برگزیدگان فکری ملت
وقتی که در کلاس کابر حضور می یابند
هر یک به روی سینه ششصد و هفتاد و هشت کباب پز برقی و بر دو دست ششصد و هفتاد و هشت ساعت ناوزر ردیف کرده و میدانند
که ناتوانی از خواص تهی کیسه بودنست نه نادانی
فاتح شدم بله فاتح شدم
کنون به شادمانی این فتح
در پای اینه با افتخار ششصد و هفتاد و هشت شمع نسیه می افروزم
و می پرم به روی طاقچه تا با اجازه چند کلامی
در باره فوائد قانونی حیات به عرض حضورتان برسانم
و اولین کلنگ ساختمان رفیع زندگیم را
همراه با طنین کف زدنی پر شور
بر فرق فرق خویش بکوبم
من زنده ام بله مانند زنده رود که یکروز زنده بود
و از تمام آن چه که در انحصار مردم زنده ست بهره خواهم برد
من می توانم از فردا
در کوچه های شهر که سرشار از مواهب ملیست
و در میان سایه های سبکبار تیرهای تلگراف
گردش کنان قدم بردارم
و با غرور ششصد و هفتاد و هشت بار به دیوار مستراح های عمومی بنویسم
“خط نوشتم که خر کند خنده”
من می توانم از فردا
همچون وطن پرست غیوری
سهمی از ایده آل عظیمی که اجتماع
هر چارشنبه بعد از ظهر ‚ آن را
با اشتیاق و دلهره دنبال میکند
در قلب و مغز خویش داشته باشم
سهمی از آن هزار هوس پرور هزار ریالی
که می توان به مصرف یخچال و مبل و پرده رساندش
یا آنکه در ازای ششصد و هفتاد و هشت رای طبیعی
آن را شبی به ششصد و هفتاد و هشت مرد وطن بخشید
من می توانم از فردا
در پستوی مغازه خاچیک
بعد از فرو کشیدن چندین نفس ز چند گرم جنس دست اول خالص
و صرف چند بادیه پپسی کولای ناخالص
و پخش چند یا حقو یا هو و وغ وغ و هو هو
رسما به مجمع فضلای فکور و فضله های فاضل روشنفکر
و پیران مکتب داخ داخ تاراخ تاراخ بپیوندم
و طرح اولین رمان بزرگم را
که در حوالی سنه یکهزار و ششصد و هفتاد و هشت شمسی تبریزی
رسما به زیر دستگاه تهیدست چاپ خواهد رفت
بر هر دو پشت ششصد و هفتاد و هشت پکت
اشنوی اصل ویژه بریزم
من می توانم از فردا
با اعتماد کامل
خود رابرای ششصد و هفتاد و هشت دوره به یک دستگاه مسند مخمل پوش
در مجلس تجمع و تامین آتیه
یا مجلس سپاس و ثنا میهمان کنم
زیرا که من تمام مندرجات مجله هنر و دانش و تملق و کرنش را می خوانم
و شیوه درست نوشتن را می دانم
من در میان توده سازنده ای قدم به عرصه هستی نهاده ام
که گرچه نان ندارد اما به جای آن میدان دید و باز و وسیعی دارد
که مرزهای فعلی جغرافیاییش
از جانب شمال به میدان پر طراوت و سبز تیر
و از جنوب به میدان باستانی اعدام
و در مناطق پر ازدحام به میدان توپخانه رسیده ست
و در پناه آسمان درخشان و امن امنیتش
از صبح تا غروب ششصد و هفتاد و هشت قوی قوی هیکل گچی
به اتفاق ششصد و هفتاد و هشت فرشته
آن هم فرشته از خک وگل سرشته
به تبلیغ طرح های سکون و سکوت مشغولند
فاتح شدم بله فاتح شدم
پس زنده باد 678 صادره از بخش 5 سکن تهران
که در پناه پشتکار و اراده
به آن چنان مقام رفیعی رسیده است که در چارچوب پنجره ای در
ارتفاع ششصد و هفتاد و هشت متری سطح زمین قرار گرفته ست
و افتخار این را دارد که می تواند از همین دریچه نه از راه پلکان خود را
دیوانه وار به دامان مهربان مام وطن سرنگون کند
و آخرین وصیتش اینست
که در ازای ششصد و هفتاد و هشت سکه حضرت استاد آبراهام صهبا مرثیه ای به قافیه کشک
در رثای حیاتش رقم زند